Wednesday, April 01, 2009

ما که رفتيم فرنگ

ما که رفتيم فرنگ, هوا خوب بودو آسمان آبی بودو مردمان شاد.

ما که رفتيم فرنگ, همه دسته گل به دست, لبخندان بر لب, سرخوشی در روح, روز خود آغاز کردند

ما که حال و روزمان خوب نبود, نديده بوديم از این عياشی ها, از این خوشگذرانی ها... ته گناه مان این بود که عکس رخ يار ميکرديم در پياله نگاه

آن هم نه این که خودمان از خودمان گناه بلد باشيم... شاعر گنه کار چون چنين گفته بود, ما نيز هر روز تمرين ميکرديم تا عنايتی شود بهمان.

ما که در فرنگ بوديم, ديديم ملّتی ميکنند گناه هر دم, از يکی ميگيرد ديگری بوسه, به يکی ميدهد آن يکی بوسه
ما که بوسه نديده بوديم زنده... آنچه گفتند شنيده بوديم ما گويا, لی لاکن هيچ گاه نديده بوديم آن را.

در فرنگ ملّتی بود همی بسيار زيبا, ما به خود هی ميکرديم زير چشمی اندکی نگاه, شکم را هی ميکشيديم درون تا به آنجا که طاقتمان طاق ميشد گويا.

آنچنان آنجا شلوغ بود که حتی ما را با آن عزمت نميديدند, چه برسد به شکممان, خلاصه بی خيالش شديم

در آنجا ملتی می رقصيدند... ما نيز کف ميزديم, گه گاهی بلبلی و ديگر هيچ

ما در غير فرنگ تنها با چوب و با گوسفندانمان رقصيده بوديم, آنجا همه می رقصيدند

گاهی با لباس و گه گاه حتی بی لباس, گرچه ما چشم چپ خود درويش کرديم به زور, ولی چشم راستمان محل سگ به فرمانمان نميداد

ما که در فرنگ بوديم بلغورجات طولانيمان مشتری نداشت

ما در مشرق زمين

ما که رفتيم به شرق, دنيا هم رفت به شرق, 2 تا گردش به شرق با هم جمع شد و معنيش این شد که دنيا به ما پشت کرد
پشت که کرد وقايعه ای بر ما روشن شد
این روشن شد که انسان ها, مخصوصا بانوان شرق و غرب از پشت چيزی آنچنانی با هم توفير نميکنند
شايد آن يکی زرد بود و ديگری سياه, شايد آن يکی سفيد بود و ديگری بد حال ولی با دوستان که بنشستيم, ديديم تفاوت قابل چشم پوشيست, پس ديگر با دوستان ننشستيم و رفتيم از پشت دينا را ببينيم

در این حوالی بوديم, که دنيا چرخيد, به گمانمان سوال داشت
ما بر جای خود ميخ شديم, تصميم گرفتيم زين پس پی دنيا نرويم, کما این که پدرمان نيز بارها گوشزدمان کرده بود که پی آخرت باش و هی پی دنيا نباش

دنيا سوال پرسيد, ما هاج و واج مانند ميوهء کاج که تازه بر زمين افتاده از آن بلندی مواج, دور و بر را نگريستيم, در آخر قسمت شد و فرار کرديم, ولی گويند ملخک 3 بار بيشتر نميتواند بجهد, در نتيجه عادتی شديم

ما کم کم ياد گرفتيم که در شرق نبايد چيزی خريد, بل اخص اگر فروشنده مال شرق شرق باشد
کلاه خودت را بر سر خودت می گذارد, سپس در 2 سوت آن را بر ميدارد باز می گذارد و باز بر ميدارد, آنقدر می گذارد و بر می دارد که سرتان بی مو ميشود

نه این که بندهء مخلص, ساده لوح باشم بيش از شما... خير
ولی دوستان چشم بادامی بسی زرنگترند در امر ديد جيبانمان
حتی بنده به دفعات برای این که خودم را مقاوم کنم با جيب خالی به زيارتشان رفتم ليکن این بار ساعت خود به امانت گذاشته و جنس مقبول چينی را خريداری نموده ام
پس چه? آن که زيارت دوستان از دور مقبول تر است
ما که در شرق بوديم, هوا گرم بود و آسمان پر ابر
ما که در شرق بوديم, بارانش گه گاه باران آب داغ بود و گه گاه باران با تشت از آسمان به زمين ميريخت, انگار نه انگار که این خدای همان خدای خانهء خودمان است
نخير, ایشان کلا اخلاقياتشان با مال ما متفاوت است
در همان حوالی که بوديم, ديديم که مارمولک, این موجود مظلوم در محدودهء خدای خودمان, در آنجا پرواز ميکند همچون بتمن
خدای آن دور آواز نيز ياد این موجود داده, کما این که هر از چندی ابراز وجودی ميکند در منزلمان... و خدای آن دور به این موجود مردانگی بيشتری داده و شعار در آنجا فرزند بيشتر زندگی بهتر گشته

در آنجا که بوديم, ديديم زشتی و سيه رويی, نه تنها عيب نيست, بلکه اگر کمی بيش از معمول کج باشی, کمی بيش از معمول آب از دهانت بياييد مامور و مسئول فايننس(FINANCE) ميشوی


در آنجا ما آفتاب خورديم, باران خورديم, خاک خورديم, ولی هيچ سبز نشديم



ما که رفتيم به شرق, غرب ديده بوديم که رفتيم, ما که رفتيم آدم ديده بوديم
ولی آنجا که بوديم آدم نديده گشتيم

Saturday, September 06, 2008

ياغی

دل را به دريا من زدم
سر را به سودا من زدم
من عاشق این کار من
من بلبلان همکار من
من آسمان هم راه من
من می پرستان يار من
از در چو تو داخل شوی
با ما زسر هم ره شوی
گويند تو هم ياغی شوی
مجنون این بی غم شوی
ياغی تو شو ای جان من
ای مونس تنهای من
ای جان بی پايان من
ای لحظهء آرام من

قانون

قانون اوّل نيوتن يا دومه نيوتن يا
بقيش با قانون اوّل بيز هيچ ارتباطی ندارد
من هم از قانون خوشم نمياد
يا سختن
يا شدنی نيستن
يا هم
هم سختن هم شدنی نيستن

Thursday, February 28, 2008

برایت ارزومندم


«برایت ارزومندم» (نامه ای از ویکتور هوگو)

قبل از هر چيز برايت آرزو مي‌كنم كه عاشق شوي،
و اگر هستي، كسي هم به تو عشق بورزد، و اگر اينگونه نيست، تنهاييت كوتاه باشد و پس از تنهاييت، نفرت از كسي نيابي. آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد، اما اگر پيش آمد، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي كني.

برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي، از جمله دوستان بد و ناپايدار، برخي نادوست و برخي دوستداركه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد و چون زندگي بدين گونه است، برايت آرزومندم كه دشمن نيز داشته باشي، نه كم و نه زياد. درست به اندازه، تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قراردهند، كه دست كم يكي از آن‌ها اعتراضش به حق باشد تا كه زياده به خود غره نشوي.

و نيز آرزومندم مفيد فايده باشي، نه خيلي غير ضروري تا در لحظات سخت،.وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است، همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد.

همچنين برايت آرزومندم صبور باشي، نه با كساني كه اشتباهات كوچك مي‌كنند، چون اين كار ساده اي است، بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير مي‌كنند و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوي.

و اميدوارم اگر جوان هستي، خيلي به تعجيل، رسيده نشوي و اگر رسيده‌اي، به جوان نمايي اصرار نورزي، و اگر پيري، تسليم نا اميدي نشوي، چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد و لازم است بگذاريم در ما جريان يابد.

اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بفشاني .....هر چند خرد بوده باشد...... و با روييدنش همراه شوي، تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود دارد.

به علاوه اميدوارم پول داشته باشي، زيرا در عمل به آن نيازمندي و سالي يك بار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي: " اين مال من است" فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است!

اگر همه اين‌ها كه گفتم برايت فراهم شد، ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم ...

Saturday, February 02, 2008

اويه آگاه ... منه نا آگاه

.ميگويد تو بايد من شوی... گر تو من شوی. من ها از بين ميروند. من ها ما ميشوند

گويم تو من شو... گويد نشود. من تو شوم. تو ها زيادتر ميشوند.



پاچه نوشته: کسی فش نده دلم ميخواست اینو بنويسم... وبلاگ خودمه
:D

Wednesday, October 10, 2007

چرا تو

من را از با تو بودن منع کردند
با تو گام زدن را دوست ميداشتم چون صداقت را در تو می ديدم
با تو سخن گفتن را چون دوستی در آن موج ميزد
و با تو بودن را چون شاديم با تو بال می گوشود
من را از با تو بودن منع کردند
اميد به این که هر کجا هستی , دوستانی به خوبيه خود بيابی

Thursday, November 30, 2006

خونه

يک خونه که درش پوسيده، ديواراش که کنده کنده شده پر از تار عنکبوته، پنجره های قديميش زنگ زده
صدايی از توش در نمياد، حتی ديگه جونورها هم جرعت رفتن به توی خونه رو ندارن
اين خونه رو زمان ساخته ، نه انسان
گاهی يه بار بارون ميآد، ولی رنگ و روش شسته نميشه، با اون خاکی که روش نشسته فقط گلی ميشه
از همهء موقعه ها براش قشنگتر وقتيه که باد ميآد
باد ميآد و پنجره هاش به لرزه در ميآن
اگر هم که باد قوی باشه، يه چيزی رو از توی خونه ميکنه
وقتی پنجره ها ميشکنن حس خوبی ميده، آدما بر ميگردن و با ترس به خونه نگاه ميکنن
دوباره ديده شدن براش بهترين حسه

Thursday, October 19, 2006

اميد


اميد به همه چی اميد ميده برای زندگی، امّا وقتی اميد ، اميدش رو از دست ميده ... اين موقعييه که اميد گم ميشه
به اميد کمی کمک کنيد تا خودش رو پيدا کنه درونتون، شايد با نشون دادن اين که هيچ وقت نا اميد نيستيم

Monday, August 07, 2006

و سپاس


و سپاس کريم خداوندگار را
که نه تمام مگسانو پشه هايش تکّلم کنند چون خر و گاو
آن اندک نيز که کنند چنين، چندی نه چندان دور
کنند تسليم جان ناقابل خيش به آن يکتا يگانهء صاحب خيش
و باشد تا همه خوبان رستگار شويم

Thursday, July 20, 2006

خجالت


داش به طبق دل من رفتار ميکرد که منو خوشحال کنه
منم داشتم همونکارو ميکردم ولی نه برای خوشحال کردنش
من اون کاری رو ميکردم که دلم ميگف
بهم گفت که فقط به خاطر من اينجوری رفتار ميکرده
قلبم کلّی از مغزم خجالت کشيد
که چرا هيچوقت اجازه نداد که مغز فک کنه شايد منم دارم برای اون اينجوری رفتار ميکنم

Wednesday, July 12, 2006

طلاق

عجبا! نميخوام ديگه با تو زندگی کنم
طلاق ميخوام
ميخوام برم بيرون، حس آزادی رو احساس کنم
نميخوام اين همه لباس بپوشم و برم بيرون ميخوام حس سرما رو پوستم حس کنم
نميخوام همه جا دنبالم را بيفتی
.ميخوام برم تو دريا شنا کنم
ميدونی اصن؟ به نظر من ، سرما خوردن ، ترسيدن و خفه شدن توی آب دريای بی انتها انقدا هم بد نيس
فکرشو بکن ... يک قبر با اين همه وسعت.
در ضمن ، من ديگه بزرگ شدم ،مثلا 6 سالمه ها،يک کم رعايت کن ديگه
!!!عجبا

Tuesday, May 30, 2006

حس, از آشنای قديمی


چقد حس بدی ميده به يک مادری اگه بگی بچه اش رو بهتر ازش ميشناسی
ولی خب اشتباه ميکنه ديگه، اگه بچش رو مثل ما ميشناخت ، تا حالا دق کرده بود ، تموم شده بود

Friday, May 26, 2006

لوپ بی نهايت

قلبا دو دسته ان
يکی اون دسته که حسابی جا دارن و دلشون کتک ميخواد
يکی هم اون دسته که جا ندارن و اگه بزنيشون ورم ميکنن و جا دار ميشن
دستهء کتک خوردهء دوم، تحت يک فرايند سريع تبديل ميشن به دسته اوّلی، و

Thursday, May 18, 2006

هزار پا

هزار پای قصهء ما که بد فرم به پاهاش مينازيد، به خاطر 1 جفت از پاهاش در گلزار روزگار اساسی زمين گير شد

Saturday, April 29, 2006

ميگه . ميگن . ميگيم آيا؟


حبيب ميگه : ميگه که دلش تنگه برای اون قديما، برای اون قديما
برای اون قديما که رو ايون صدای چيک چيک بارون روی ناودون ميومد
ديگه نيستی ديگه... ديگه نيستی روی ايوون نميره
اگه هم بره بارون نمياد
اگه هم بياد بی صدا ميآد
ميگن اسمتو نوشت رو بخار شيشه ، شيشه زارزار گريه کرد تو سکوت
ميگه از وقتی رفتی همش زمستونه
ميگفت تو ستاره ها دنبالت ميگرده، روزا که خوابه

اينا به ما هم ربط داش مگه؟

Friday, April 28, 2006

من ، من



تو خونه، سر سفرشون به غير از عشق چيزی نبود، سرش دعوا شد.
همه مردن... عشق تکه پاره سر سفره موند

Thursday, April 27, 2006

يک به بی انتها

هوا سرده، دستگيرهء در يخ زده، در خونه ام باز نميشه، صدای گرگا تو کولاک گم ميشه.
نفسهای دختر بچه هم تو مشتاش قوتّی به دستاش نميده
چرا کسی درو وا نميکنه؟
در باز نميشه، انگشتهای پاش هم کم کم دارن بی حس ميشن، همشون خيسن.
به زحمت پاهاش رو تو برف هل ميده تا بتونه به پنجره برسه
از تو پنجره بدن پيره زن رو ، روی زمين ميبينه
سرما بيشتر ميشه
پنجره حصار داره، در باز نميشه
نميشه
نميشه
نميشه

.نشد


خوش به حال پيرزن.... صورت کبود دختر بچه رو از تو پنجره نديد-

Saturday, April 22, 2006

نيست، اينجا نيست

نيست، خانه ی من اينجا نيست.
بر در خانه ی من خاک نداشت.
بر سر پنجره اش تار نداشت.
خانه ام مرغ سحر خوانی داشت.
که دمی تا دم صبح تاب نداشت.
خانه ام داشت سلامت هوسی.
خانه ام داشت سلامی به دری.
دم در خانه ی من مرد نگهبان نداشت.
گل سرخی داشت، قرمز. قرمز.
گل سرخی به معنای دقيقی گل سرخ.
همه جا بود، معطر خوشبو.
چون که در خانه ی من غير گلم راه نداشت.

Friday, April 21, 2006

به سرای من اگر می آیی

به در خانه من ميايی؟
به سرای من و من ميايی؟
به سر بستر من ميای؟
اينچنين روی سيه ميايی؟
چشم گريان ، اشک ريزان؟
نه دگر ، نه ، نشود
اينچنين سرد و پريشان نشود
هر که گفته ، راست گفته ،مرده ام
لی لاکن من سرا پا شاديم
پس چه گويی تو به آن رخت سياه؟
پس چه گويی تو با آن اشک روان؟
نه برادر، نه عزيزم ، شاد باش
گر چه بنده مرده ام سر حال باش
با غمت اندوه را بيشش مکن
مردم بد حال را گريان مکن
تو جگر جان ، تو عزيز دلمی، تو تمام هر چه بودم، تنمی
ای که مرده در رهت قربان شود، ای که بنده در رهت ويران شوم
زبرای دل من گوشه لبی شاد بدار، ز برايم کمکی حال بيار

Sunday, June 05, 2005

ديوار مفت برای عاقلان


چهارصد و سی سه بار با مغز رفتم تو ديوار
روز هنگام ديوانه ای ديدم که قه قهه ميزد ، بسی شاد بود ، سفيد دندوانش ميخنديد ، گريه نميکرد ، اشک نميريخت

Thursday, June 02, 2005

محبت در نگاه تو

محبت را به نگاهی گره زدم ولی به نظر دست و پايشان را بد به هم گره زدم چون نه محبت بهش رسيد نه نگاه و من همچنان در تلاش برای باز کردن اين گرهء کور از دست و پای عزيزانم

Friday, May 27, 2005

غيرممکن

هزاران سال سکوت بی معنا، تاريکی مطلق ، فشار سنگين ترين تخته سنگ ها، تنهايی و نا اميدی او را بزرگ و بزرگ تر ميساخت، هر چه فشار طولانی تر الماس پر ارزش تر و زيباتر
نگون بخت پدر عاقلی که ديوانه وار برای خوشبختی کودک تلاش ميکرد و ندانست که قلوه سنگ اگر دل داشت الماس نميشد


Monday, May 23, 2005

شاخه گل


با يک گل بهار نميشه ، امّا تک شاخه گل های تو ديگر چيزيست
هنوز در اين شاخه های گلت حتّی اينان که ديگر خشک شده اند سرما پيدا نيست
فضای خانه را ياد گلت گرم ميکند نه شومينه سوزان و نه کرسيه مادر بزرگ

Monday, May 16, 2005

عشق بعلاوه 3


عزيزم اين گربه به نظرت دوس داشتنی نيست؟
ميدونی که نازنين، من حيوون ها رو انقد دوس ندارم ، البته منظورم به تو نيستا

فهميده

در نظرم ايشان فهميده اند ، آنها که بعض خود نفهمند و بعض خود نخواهند که بفهمند

صدای ايران


:از خانوادهء هنر دو تن
پدر صدای ايران بنان ... مادر صدای ايران هايده
ازدواج فاميلی بود و نتيجه آن است که ميبينيم

Tuesday, May 10, 2005

سلول


سرم رو تکيه داده بودم به ميله های سرد سلول
هنوز صدای ناله از سلول بقل قطع نشده بود، حرفاش واضح نبود ، چيزی نمی فهميدم هر چی بود دلش برای آزاديش تنگ شده بود
بچه های قديم ميگفتن تا حالا آزادی رو حس نکرده ولی خيالش تو دلش ديونش کرده
اونشب هم تا صبح ناله زد
فردا صبح که برای هوا خوری از سلول بيرون اومدم ديدم سگ همسايه فقط شبا دلش آزادی ميخواد

Friday, April 29, 2005

يکم يعنی اينقد



خب قبول نيس ديگه! قرار بود يکم من ناز کنم ، تو ناز بکشی يکم تو ناز کنی من ناز بکشم
هنوز يک دور هم بازی نکرديم ولی من خسته شدم از بس ناز کشيدم خب!
اصنش هم من ديگه بازی نميکنم


اميدجونی داره مياد ايراااااااااااااااااان :د
همه مودب بشينين دس به سينه
برنامهء ملاقات رو هم ايشالّا به کمک دوستان يا دوستان درس ميکنيم

Wednesday, April 27, 2005

خيلی بدی

خيلی بدی من قهرم
نيم ساعته دارم بهت ميگم : برای خاطر من هم که شده ، 10 دقيقه نفس نکش

ما ميشه ما شيم


فک ميکنم ما خيلی راحت ميتونيم با هم زندگی کنيم، آخه خونه قبلی ما پر از مارمولک بود

Monday, April 25, 2005

Will be back soooooon

2 ta matlab neveshtama :D vali khob emkanat nis alan up konam...
*hamehgan ba ham dast beh 2a bardarin barai 4shanbeh... 2 ta emtehane to yeh rooz daram :(
khodafeziiiiii ta bad...
(beh joone khodam emkanat nis...)

Saturday, April 23, 2005

دلم تنگه براش

وای، فک کنم يک نوزده سالی باشه که يک نگاه درس حسابی به پس کلّم ننداختم

احساس بی بروز


چقدر بده وقتی از کسی انتظار احساسات داری طرف احساسات نداشته باشه يا هم سعی کنه احساسات بروزنده

Friday, April 22, 2005

آش نخورده و دهن سوخته

خدايا آش که نخورديم ، دمت گرم لااقل بزار يک کاسه ماست بخوريم

Thursday, April 21, 2005

عاشقيش



عاشقش کن به عشق ورزيدن
و نه عاشق به عشق
و نه عاشق به عاشق داشتن

...بوی خيس


وای! چه قد بوی موهات رو وقتی بارون می آيد دوس دارم
خيلی دل نشينه! فک کنم چون بوی خاک بارون خورده ميگيره


(ما رفتيم خونهء نو)
اينترنت نداريم ولی آپ ميکنم :-پ

تکامل عقل


کوچکولو بودم ، بادکنکم رو باد پنکه تو تابستون گرم از پنجره به بيرون برد
باد کنکم رو حتّی بيشتر از بستنی دوس داشتم ولی باد نا مهربون بردش
نميدونم چرا هيچ وقت حس نکردم برای بدست آوردنش ميشه از پنجره پايين پريد

خيلی عاقلم